تبليغاتX
ســـــیاســت نامـــــــــه

 انتخابات شواري شهر نزديك است  بلاخره مدعيان تحزب بايد مرز خودشون رو با كروبي مشخص كنند   

 يكي از مخاطبان اين مطلب رو به صورت خصوصي گذاشتن 

 دلمرده :‌بچه ................به تو ربطي نداره نذار بگم ....( فحش داخل پارنتز رو حذف كردم . گذاشتم تا دوستمون به آرزوش برسه ) . 

-----------------------------------------------------------

يه جمله ديگه :‌وقتي يك قطار تند حركت كنه اوناي كه سبك هستن زودتر بيرون پرتاب مي شوند خلاصه آنكه آب كه بالا رفت خواندن آبوعطا كه سهله بله خلاصه فضا بس ناجوانمرادانه سرد است . سبز شدن راحت ولي سبز ماندن سخت . خلاصه آنكه مرد جنگ را زمان جنگ بايد شناخت . اينجاست كه مشخص مي شه چه كساني تا آخر هستند چه كساني ..... بماند كه جامه اصلاح طلبي از اول هم براي بعضيها اشتباهي دوخته شد . 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت توسط کیانوش دل زنده |


    ديروز امروز پيروز نميدونم اصلا صد قرن پيش  ايران بسان تني مي مونه شايد ميمونست مي مونه  كه از تب آنفولاانزاي ديكتاتوري اونم از نوع خوكيش به فرت و فرت افتاده  ، بد هست نمي دونم .... اصلا سانسور فعل نداره . وقتي بدن ضعيف شد آدم شروع مي كنه به هضيون گفتن چشماش گيرايش رو از دست مي ده و باز  چشمان تار مي شه بعد كم كم كم همه چيز محو مي شه همه دنيا به نظر تيره و تار مياد . بعد آدم وقتي از خواب بيدار شدي مي گردي دنبال تفسير كه چي شد چيزي نشد براتون تعريف مي كنم چند سال پيش يك شهري بود در دامنه رشته كوه البرز يك حاكمي داشت كه دستور داده بود واسه شادي دل مردم از روستاي اطراف مطرب بيارن بعدن البته مشخص شد كه حاكم اين شهر دل در گروي يكي از دختراي آن روستا داره و براي خوش رقصي به اون دهاتي باج سيبيل دستي مي ده و درصد مي گيره بگذريم كه آوازه اين حاكم نقلي است بر تمامي كتب مدرسه . روزي از روزها بچه تنبلي بود كه از قضا بهش مهندسم مي گفتن حاكم دلش سوخت گفت اين بنده خدا هميشه براي ما سينه چاك مي ده اول از همه در ديگ رو بر مي داره بادمجون را خوب مي چينه با هر الحضرت ده با دم تكون مي ده خوبه بهش پست بديم . پس حاكم صبح كه از خواب بيدار مي شه از سر باده معده اين بنده خدا رو مي كنه مشاور عبور گاوا ي شهر اين بنده خدا وسط شهر مي نشست تا گاوا بيان وقتي ميومد هدايتشون مي كرد به در خونه ها چندي گذشت دنيا بر اساس دولتي سر قبله آدم به چرخش افتاد اينترت اومد ماهواره رسيد ماشين هاي مدل بالا اومد و از گاو ديگه خبري نبود اهالي شهر براي اجابت دمكراسي شوراي تشكيل مي دهند تا بر امور شهر رسيدگي كنند اون پسر كه بهش مهندسم مي گفتن خسته شده بود از دنياي مجازي خبر بهش رسيده بود كه براي خوش رقصي هم شده و اثبات اين نكته كه من مهندسم وارده اين دنيا شد اما چندي نگذشت كه فهميد نمي شه . اينجا نمي شه از نحوه عملكرد گاو در پيچش گوسفندها گفت بنابرين شروع كرد به سانسور و .... آهان داشت يادم مي رفت شورا اين مهندس رو كرد رئيس تا در غياب حاكم اولدرم مندرم كنه ..........چندي گذشت حاكم به اون دختر رسيد اين پسر شد همه كاري شهر .. از فرداي اون روز شروع كرد به حكمراني اول از همه شوراي ده رو منحل اعلام كرد كه چرا به مفدسات توهين كردن يكي از پسران محترم اعضاي شورا كه از قضا به چت علاقه مند بوده در پيمي پربار  گفته اي لاو يو . اين گناه كبيره مقدسات را از بين برده . بعد فرمان داد كه از فردا معابر شهر به رنگ مشكي آميزش شوند و ديگر هيچ رقصنده اي از روستا نمي آيند همه چيز سياه بعد از چند سال مردم شهر انقلاب كردن كه البته در كتب تاريخي نوشته شده شورش شما هم بگويد شورش و اين مهندس را به دار آويخته اند بر اساس اسنادي كه انروز بعد از چند سال وزارت امور خارجه انگليس منتشر ساخته آقا مهندس كه از نوادگان شيخ صفي الدين نوح خوان بود ه از اين روستا رنگ مشكي وارد مي كرده و سوبسيد مي گرفته يادمان نرود كه اين آقا مهندس در بيانيه اي كه در وبلاگ شخصيش در زندان منتشر ساخته به مردم اين چنين مي گويد :‌من هيچ آرزوي  ندارم جز اينكه اين طناب دار سياه باشد .   

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت توسط کیانوش دل زنده |